مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
85
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به آن خانهء ديگر كه دزدان ، متاع از آنجا برده بودند ، برفتم . نجّار و بنّا حاضر كردم و خانه را بهتر از پيشتر تعمير كردند و محنتهاى پيش را فراموش كردم و روانهء خانهء على بن به كار شدم . چون بخانهء او برسيدم ، يكى از غلامان او رو به من آورده ، گفت كه : غلامان خواجهء من شب و روز در جستجوى تو هستند و خواجه وعده كرده است كه هر كس ترا بياورد ، او را آزاد كند و غلامان از بهر تو همىگردند . اما خواجهام گاه به هوش ميآيد و گاهى بى خود ميگردد . هروقت كه به هوش ميآيد ، نام تواش ورد زبانست و ميگويد ناچار بايد او را لحظهء پيش من آريد . گوهرى گفته است كه : با همان غلام نزد خواجه او رفتم . ديدم كه ياراى سخن گفتن ندارد و در بالين او بنشستم . چشم بگشود . چون مرا ديد ، بگريست و گفت : اهلا و سهلا . پس من او را برداشته ، بنشاندم و بسينهء خود بگرفتم . آنگاه با من گفت : اى برادر ، بدان از آن وقت كه ببستر افتاده بودم ، قدرت نشستن نداشتم . حمد خدا را كه ترا باز ديدم . گوهرفروش گفت كه : من او را بكنار گرفته ، برخيزاندم و قدمى چند براهش بردم و جامهء او را تبديل كردم و شربتى بنوشانيدم . اندكى عافيت بر حال او راه يافت . آنچه از كنيزك شنيده بودم ، به او گفتم . غلامان را اشارت كرد پراكنده شدند . آنگاه با من گفت : اى برادر ، ديدى كه از روزگار چه بر ما رفت ؟ پس از من عذر خواست و حال من بازپرسيد . من ماجرى از آغاز تا انجام بيان كردم . در عجب شد و خادمان را فرمود كه فلان چيز و فلان چيز بياوريد . خادمان ، فرشهاى گرانقيمت و ظرفهاى زرّين و سيمين ، زياده بر آنچه در خانهء من تلف شده بود ، بياوردند و همه را به من بدادند . آنها را به منزل خود فرستاده و خود آن شب را در نزد او بروز آوردم . چون صبح روشن گشت ، با من گفت : بدان كه هرچيز را غايتى و نهايتى است و غايت عشق ، يا مرگست يا وصل . ولى من بمرگ نزديكترم . كاش پيش از اين مرده بودم و آنچه را بر ما رفت ، نرفته بود . اگرنه لطف پروردگار با ما بود ، هرآينه رسوا مىگشتيم . و اكنون نميدانم كه چارهء كار چيست و چگونه خلاصى